تبليغاتX
همه چیز درباره ی فروغ فرخ زاد -
شعر های فروغ

خسته

 

از بيم و اميد عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نيفزايم

آسايش بی كرانه می خواهم

 

پا بر سر دل نهاده می گويم

بگذشتن از آن ستيزه جو خوشتر

يك بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشين او خوشتر

 

پنداشت اگر شبی بسر مستی

در بستر عشق او سحر كردم

شب های دگر كه رفته از عمرم

در دامن ديگران بسر كردم

 

ديگر نكنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شايد كه چو بگذرم از او يابم

آن گمشده شادی و سرورم را

 

آنكس كه مرا نشاط و مستی داد

آنكس كه مرا اميد و شادی بود

هر جا كه نشست بی تأمل گفت

«او يك زن ساده لوح عادی بود»

 

می سوزم از اين دوروئی و نيرنگ

يكرنگی كودكانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

يك بوسه جاودانه می خواهم

 

رو، پيش زنی ببر غرورت را

كاو عشق ترا بهيچ نشمارد

آن پيكر داغ و دردمندت را

با مهر بروی سينه نفشارد

 

عشقی كه ترا نثار ره كردم

در سينه ديگری نخواهی يافت

زان بوسه كه بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذری نخواهی يافت

 

در جستجوی تو و نگاه تو

ديگر ندود نگاه بی تابم

انديشه آن دو چشم رؤيائی

هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

 

ديگر بهوای لحظه ئی ديدار

دنبال تو در بدر نمی گردم

دنبال تو ای اميد بی حاصل

ديوانه و بی خبر نمی گردم

 

در ظلمت آن اتاقك خاموش

بيچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه نهان بلب نمی رانم

 

ای زن كه دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو، مجو، هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود باو مگو هرگز

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:50  توسط سعید وینیستون  |