تبليغاتX
همه چیز درباره ی فروغ فرخ زاد -
شعر های فروغ

شراب و خون

 

نيست ياری تا بگويم راز خويش

ناله پنهان كرده ام در ساز خويش

چنگ اندوهم، خدا را، زخمه ای

زخمه ای، تا بركشم آواز خويش

 

بر لبانم قفل خاموشي زدم

با كليدی آشنا بازش كنيد

كودك دل رنجه دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش كنيد

 

پر كن اين پيمانه را ای هم نفس

پر كن اين پيمانه را از خون او

مست مستم كن چنان كز شور می

بازگويم قصه افسون او

 

رنگ چشمش را چه می پرسی ز من

رنگ چشمش كی مرا پابند كرد

آتشی كز ديدگانش سركشيد

اين دل ديوانه را دربند كرد

 

از لبانش كی نشان دارم به جان

جز شرار بوسه های دلنشين

بر تنم كی مانده از او يادگار

جز فشار بازوان آهنين

 

من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد

در ميان خرمن گيسوی من

آنقدر دانم كه اين آشفتگی

زان سبب افتاده اندر موی من

 

آتشی شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ايمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسانم گرفت

 

گم شدم در پهنه صحرای عشق

در شبی چون چهره بختم سياه

ناگهان بی آنكه بتوانم گريخت

بر سرم باريد باران گناه

 

مست بودم، مست عشق و مست ناز

مردی آمد قلب سنگم را ربود

بسكه رنجم داد و لذت دادمش

ترك او كردم، چه می دانم كه بود

 

مستيم از سر پريد، ای همنفس

بار ديگر پر كن اين پيمانه را

خون بده، خون دل آن خود پرست

تا بپايان آرم اين افسانه را

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:45  توسط سعید وینیستون  |